تبليغاتX
بهترین مترجم کیست که سکوت را ترجمه کند

بهترین مترجم کیست که سکوت را ترجمه کند

 

کلمه های غلط انداز!

 

یادش به خیر اون موقع ها که مدرسه میرفتم ادبیات فارسی رو از همه درسا

 بیشتر دوست داشتم.حالا چطوری سر از رشته ریاضی درآوردمو کنکور دادمو

 دارم مهندس میشم خدا میدونه!

یادمه یه معلم داشتیم که همیشه به ما گوشزد میکرد از کلمه هایی که ریشه و

مفهوم خاصی ندارن یا از زبانهای دیگه وارد فارسی شدن استفاده نکنیم.مثله

endeshe  آخرشی و...معتقد بود که توی ادبیات ما ضرب المثلهایی هست که

حق مطلب رو کاملا ادا میکنه.

هر کسی هم سر کلاس گاگول بازی در می آورد و از این کلمه ها استفاده میکرد

 جریمه میشد.خدا خیرش بده واقعا راست میگفت.تا همین هفته پیش که دهن آبجی

 گاگوله رو خونین و مالین دیدم مفهوم حرف معلم نازنینمو خوب درک نکرده بودم.

ماجرا بر میگرده به روزیکه آبجی گاگوله وننه گاگوله طبق معمول با هم مشغول

کل کل بودن.نمیدونم چه اتفاقی افتاد که از دهن آبجی گاگوله در رفت و به ننه

گاگوله گفت : اسگلی دیگه!!!!

ننه گاگوله براق شد وپرسید اسگل یعنی چی؟

آبجی گاگوله که تازه فهمید چه غلطی کرده و چه دسته گل عظیمی به آب داده

 خواست قضیه رو فیصله بده واسه همینم گفت: اسگل یه پرنده است که تابستونا

 دونه جم میکنه اما زمستونا یادش میره دونه رو کجا گذاشته!!!

ننه گاگوله یه کم فکر کرد یه نگاه به آبجیه کرد دوباره دستشو گذاشت زیر

چونش فکر کرد بعدشم که قیافه مصمم آبجیه رو دید مطمئن شد که همچین پرنده

 ای وجود داره.

از قضا سر خیابون ما یه پرنده فروشیه که انواع و اقسام پرنده هارو داره.ننه

گاگوله که کنجکاو شده بود این پرنده عجیبو ببینه چادرشو سرش کردو رفت

پرنده فروشی .یه کم به پرنده ها نگاه میکنه میبینه تقریبا همه پرنده هارو

میشناسه اما اسگل بین اونا نیست!صاحب مغازه که میبینه ننه گاگوله هاج و واج

داره به پرنده ها نگاه میکنه میپرسه:

آبجی پرنده خاصی میخوای؟

ننه گاگوله هم میگه آقا اسگل دارین؟ !

 یارو میگه بله؟؟؟

 ننه گاگوله بدبخت فکر میکنه اسمه پرنده رو اشتباه تلفظ کرده  میگه آقا از همین

 پرنده ها که تابستون دونه جم میکنه زمستون یادش میره کجا گذاشته دونه رو!

اسمش یادم رفته نمیدونم اشگول بود شاسگول بود...آهان یادم اومد  اسگل.

یارو هم که فکر میکنه ننه گاگوله داره اذیتش میکنه میگه:اسگل خودتی جد

 وآبادته من با زن طرف نمیشم برو شوهرتو بفرست تا بگم اسگل کیه .آبجی

خجالت بکش دو ساعته ما رو مچل خودت کردی دنبال اسگل میگردی؟؟؟؟

ننه گاگوله بیچاره از همه جا بی خبر فکر کرده بود اینا که گفته فحشای نا

 موسیه.

به چه سرعتی اومده بود خونه نمیدونم فقط یادمه دستشو گذاشته بود روزنگ

 وبر نمیداشت.چشمتون روز بد نبینه کاردش میزدی خونش در نمی اومد.خلاصه

 اومد تو و آبجیه رو پیدا کرد ویه مشتمال حسابی داد ودر حین انجام مشتمال هم

 مدام داد میزد :فحش ناموسی به من میدی بی حیا بی تربیت درستت میکنم .یالا بگو

 این فحشارو از کجا یاد گرفتی؟؟

ما هم از همه جا بی خبر که چه اتفاقی افتاده هر چی می پرسیدیم چی شده هیچی

گفت.یه کم که آرومتر شد وتعریف کرد چی شده و چه به روزش اومده منو آبجیه

 دو ساعت تمام اینقدر خندیدیم که نمی تونستیم نفس بکشیم اما از ترس رفتیم تو

اتاق و در رو هم قفل کردیم وگرنه ننه گاگوله دوباره از خجالتمون در می اومد.

بعد از دو سه ساعت بهش گفتیم که اسگل فحش ناموسی نیست و یه کلمه بی ریشه

است که معلوم نیست کدوم از خدا بی خبری وارد ادبیات ما کرده .

خلاصه الان که یاد اون معلمم می افتم میفهمم که واقعا راست می گفت که از هر

 کلمه ای نباید استفاده کرد چون بعضی وقتا مایه دردسر میشه.چالب اینجا بود

 آبجی گاگوله از اون روز به بعد در حرف زدنش تجدید نظر کرد و شیوه صحبت

کردنشو تغییر داد.

         به قول معروف : تا نباشد چوب تر فرمان نبرد....

 


چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 |

 

الفبای موفقیت

 

الف : اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

 

ب : بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

 

پ : پویایی برای پیوستن به خروش حیات

 

ت : تدبیر برای دیدن افق فرداها

 

ث : ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

 

ج : جسارت برای ادامه زیستن

 

چ : چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

 

ح : حق شناسی برای تزکیه نفس

  

خ : خودداری برای تمرین استقامت

 

د : دور اندیشی برای تحول تاریخ

 

ذ : ذکر گویی برای اخلاص عمل

 

ر : رضایت مندی برای احساس شعف

 

ز : زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

 

ژ : ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

 

س :سخاوت برای گشایش کار ها

 

ش : شایستگی برای لبریز شدن در اوج

 

ص : صداقت برای بقای دوستی

 

ض : ضمانت برای پایبندی به عهد

 

ط : طاقت برای تحمل شکست

 

ظ : ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

 

ع : عطوفت برای غنچه نشکفته باور ها

 

غ : غیرت برای بقای انسانیت

 

ف : فداکاری برای قلب های درد مند

 

ق : قدر شناسی برای گفتن نا گفته های دل

 

ک : کرامت برای نگاهی از سر عشق

 

گ : گذشت برای پالایش احساس

 

ل : لیاقت برای تحقق امید ها

 

م : محبت برای نگاه معصوم یک کودک

 

ن :نکته بینی برای دیدن نا دیده ها

 

و :واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

 

ه : هدفمندی برای تبلور خواسته ها

 

ی : یک رنگی برای گریز از تجربه درد های مشترک

 


دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 |

 

حمیدرضا و علیرضا

 

وقتی که خاکم می کنن بهش بگین پیشم نیاد

        بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هل نکنه

       طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

        هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم یک کلمه جا بمونه

        نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزانم

برو آتیش به قلب من نزن بزار نگاهت از یادم بره

       بزار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده

      همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اون که می گفت می مرد برات دیدی راست راستی مرد

     رفت و همه خاطراتشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی

     بگین هنوز دوستت داره با این که قیدش رو زدی

نشونی قبر منو بهش ندید خوب می دونم

      میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

 

 

 TinyPic image

 TinyPic image


چهارشنبه هجدهم مهر 1386 |

 

قسمت آخر سريال جواهري در قصر

 

يانگوم پس از دريافت لقب يانگوم بزرگ (Daejanggeum ) يعني  طبقه ششم از  خانواده سلطنتي  هم سان با وزيران به عنوان پزشك مخصوص عاليجناب در قصر شروع به فعاليت كرد.

همچنين بنا به اختلافاتي كه بين افسر مين جانگهو و بقيه افراد در قصر پيش آمد بر سر انتخاب يانگوم به عنوان پزشك مخصوص عاليجناب و در خواست وزيران مين جانگهو به يكي از مناطق دور افتاده تبعيد شد.

و حال عاليجناب روزبه روز بدتر مي شد و يانگوم نگران حال عاليجناب بود كه پس از تحقيق بسيار يانگوم متوجه شد كه عاليجناب دچار انسداد روده شده است.

يانگوم به پيش عاليجناب مي رود و  از او مي خواهد تا بر روي او عمل باز انجام دهد.

وقتي اطرافيان و عاليجناب اين حرف يانگوم را مي شنود خيلي ، خيلي تعجب مي كنند و در خواست او را رد مي كنند.

يانگوم اين موضوع را با ديگر پزشكان نيز درميان مي گذارد ولي آن ها به او مي گويند كه اين موضوع رو فراموش كن و اين كار امكان پذير نيست و مي گويند كه او چطور مي تواند اين درد را تحمل كند.

يانگوم از آنها مي خواد كه همراهش بروند تا چيزي را نشانشان دهد.

او آن ها را به محلي مي برد و دو خرگوش را به آنها نشان مي دهد و مي گويد كه آن خرگوش باردار بوده و شكمش توسط يك صياد چاك خورده بوده و او آن را پيدا كرده و او را بخيه زده و پس از مدتي اون خرگوش دچار انسداد روده شده و او آن خرگوش را نجات داده.

و پزشك دوباره مي گويد اين كار بر روي حيوانات ممكن است و مي گويد كه من بيرون آوردن گوساله را از شكم گاو را ديده ام ولي ما در مورد انسان صحبت مي كنيم چطور او مي تواند اي درد را تحمل كند.

ملكه يانگوم رو به پيش خود مي خواند و از اومي پرسد كه  اين حرف صحت دارد كه او مي خواهد با چاقو عاليجناب رو درمان كند و يانگوم به او مي گويد بله و از او مي خواهد كه اين كار را ادامه ندهد و مي گويد اگر اين كار هم امكان پذير باشد نبايد اين كار را انجام دهد و مي گويد يك راه ديگر پيدا كنيد .

وزيران از اين موقعيت جهت بركنار كردن يانگوم استفاده مي كنند و نزد عاليجناب مي روند و از او مي خواهند كه يانگوم بخاطر اين حرفش تنبيه كنند ولي عاليجناب از آنها مي خواهد كه اونجا رو ترك كنند و همچنين مي گويد من به حرف يانگوم اعتماد زيادي دارم و اگر يانگوم  بگويد من زنده مي مانم حتما زنده مي مانم پس نگران من نباشيد و همتون دورشيد .

پس از بيرون رفتن وزيران يانگوم وارد اتاق عاليجناب مي شود و با عاليجناب صحبت مي كند و همچنين عاليجناب از زندگي خودش براي يانگوم تعريف مي كند.

عاليجناب وقتي مي بيند كه يانگوم ديگر قادر به درمان او نيست و از طرفي وزيران خواهان مجازات او هستند شبانه از طريق آقاي يونگ بن (خواجه اول)به او دستور مي دهد تا شبانه به دروازه شمالي  برود و دستورات متصدي كتابخانه را دنبال كند .

آنها يانگوم را مي دزدند و به اسكله مي برند

 

يانگوم از ان ها مي پرسد كه چرا اين كار را كرديد و مي گويد چرا خيانت مي كنيد .

در قصر در جلسه اي كه بين پزشكان برگزار شد يكي از وزيران علت غيبت سه روزه يانگوم را خواست و گفت او بايد فرار كرده باشد چون ديگر نمي تواند عاليجناب را مداوا كند.

و او دستور مي دهد تا مامورين قانون او را سريعا دستگير كنند.

يانگوم هم پس ازاينكه به مقصد مي رسد مينجانگو را مي بيند كه در تبعيدگاه در حال كار كرد بر روي زمين كشاورزي است.

و متصدي كتابخانه به پيش مينجانگهو مي رود و دستور عاليجناب را مي خواند و مي گويد با يانگوم ازدواج كند و به مينگ در چين بروند تا در آنجا يانگوم در پزشكي پيشرفت كند و از يانگوم ازطرف من عذر خواهي كن كه مجبور شدم عشقش را بسويي بفرستم و نمي توانم كساني كه قصد صدمه زدن به او را دارن را متوقف كنم.

ولي در هنگام سوار شدن به قايق يانوم از سوار شدن به قايق امتنائ مي ورزد و متصدي كتابخانه مي گويد كه تا الان حتما دستور دستگيري اون صادر شده ولي يانگوم باز هم بر مي گردد و در راه متوجه مي شود كه عاليجناب از دنيا رفته است .

ولي الان ديگر براي همه چيز دير شده بود و مامرين همه جا اعلاميه هاي دستگيري او را پخش كرده بودند.

و آنها مجبور شدند در كره بمانند

هشت سال بعد (مارچ 1550 )

ششمين سال سلطنت ميون جونگ (فرزند ملكه)

 حالا ديگر يانگوم و مينجانگهو صاحب يك دختر شدند

يه روز داگو تصميم مي گيره كه به پيش دخترش بره تا از حال اون با خبر بشه و تو راه دختر يانگوم رو مي بينه و از اون آدرس يانگوم رو مي خواد ولي بچه يانگوم چون به تذكر هايي كه پدر و مادرش به او دادند توجه مي كند آدرس اشتباه به او مي دهد .

كه بچه يانگوم پيش مينجانگهو مي رود و مي گويد كه مردم مي خواهند يانگوم رو دست مامورين امنيتي دهند و يك كرد غريبه هم دنبال يانگوم مي گردد كه مينجانگهو و دخترش مشغول بستن وسايل مي شوند و به پيش يانگوم مي روند و از دست آنها فرار مي كنند. در حين فرار داگو كه دنبال دخترش مي گردد آنها را مي بيند.

 وقتي كه داگو به خونش بر مي گردد خبر سلامتي يانگوم رو به ينگ دوك و شين بي و همسرش مي دهد و همين باعث مي شود كه يك كشور متوجه اين خبر شوند .

يونسنگ پس از اينكه از وجود يانگوم در كره با خبر مي شود به پيش ملكه مي رود كه حالا پس از مرگ عاليجناب به عنوان ملكه مادر منصوب شده است مي رود و به ملكه مي گويد كه يانگوم در كره است و از او درخواست مي كند تا موقعيت يانگوم و افسر مينجانگهو را باز گرداند و ملكه مادر هم مي گويد كه اگر مي دانستم كه يانگوم در چين نيست حتما مقام او را باز مي گرداندم.

يانگوم و مينجانگهو به همراه دخترشان براي انجام كاري مجبور شدند كه از خانه به بيرون روند وقتي كه به خانه بازگشتند ماموران امنيتي ريختند و آنها را غافلگير كردند و از آنها بخاطر اينكه ترساندنشان عذر خواستند و آنها را تا قصر همراهي كردند

همه از ورود اونا به قصر خوشحال بودند و به استقبال اونها آمده بودند و بهشون احترام مي گذاشتند.

و ملكه جلو آمد و از زحمات آنها تشكر كرد و  رتبه آنها را بازگرداند و همچنين به مينجانگهو درجه سوم دربار داد

ولي يانگوم و مينجانگهو تصميم مي گيرند ديگر در قصر زندگي نكنند و ملكه از يانگوم مي خواهد كه هر وقت كاري باهاش داشته باشه بايد به قصر بره و يانگوم هم موافقت مي كند.

اونا راه ميافتند تا به محل زندگيشون برگردند و تو راه كه داشتند مي رفتند با مينجانگو مشغول گفتن حرف هاي عاشقانه بودند كه متوجه شدند كه هان سان (دختر بچشون) نيست.

داشتند دنبالش مي گشتند كه يهو هان سان اومد و گفت يك نفر تو غار نياز به كمك داره وقتي كه اون رو ديد فهميد كه مي خواد فارق بشه و چون وضع مادر خيلي وخيم است او تصميم مي گيرد كه عمل باز انجام دهد.

و مينجانگهو و دخترش به دنبال آب مي روند و يانگوم هم عمل جراحي را شروع مي كند

و وقتي كه به غار بر مي گردند.....

عکس ها و سانسور های جواهری در قصر

 در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب

سه شنبه دهم مهر 1386 |

 
 

Weblog Themes By Pars Theme